العلامة المجلسي

63

حياة القلوب ( فارسي )

أبرهة گفت : اينك از عقب تو مىآيم با فيل ولشكر ، كعبه ونواحي آن را خراب مىكنم وساكنان آن را به قتل مىرسانم . عبد المطّلب فرمود : اگر توانى بكن ؛ وبسوى مكة برگشت ، وچون بر فيل بزرگ گذشت ، فيل أو را سجده كرد پس وزراء ومصاحبان أبرهة أو را ملامت كردند كه : چرا أو را گذاشتى برود ؟ گفت : مرا ملامت مكنيد كه چون أو را ديدم هيبتي عظيم از أو در دل من پيدا شد ، مگر نديديد فيل أو را سجده كرد ؟ اكنون بگوئيد در اين امر كه اراده كرده‌ايم چه مصلحت مىدانيد ؟ گفتند : آنچه پادشاه فرموده البتة بايد بعمل آوريم ، پس با لشكر روى بسوى مكة آوردند . وچون عبد المطّلب به مكة برگشت قوم خود را گفت : بر أبو قبيس بالا رويد ، وخود به كعبه درآويخت وبه نور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم توسل جسته به درگاه حق تعالى تضرع وزارى نمود كه : الها ! خانه خانهء توست وما همه عيال وساكنان حرم توئيم وهر كس حمايت خانه وأهل خانهء خود مىنمايد ، ومانند اين سخنان مىگفت وتضرع مىنمود ، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت : دعاى تو مستجاب شد وبه مطلب خود رسيدى به بركت نوري كه در جبين توست ، پس رو به قوم خود آورد وگفت : بشارت باد كه نور جبين خود را ديدم كه بلند شد واز بركت آن شما نجات خواهيد يافت . در اين سخن بودند كه ديدند غبار لشكر مخالف بلند شد ، وچون غبار فرونشست فيلها ديدند كه سرا پاى آنها را آهن پوشانيده بودند ومانند كوه در جلو لشكر خود بازداشته بودند ، چون به حدّ حرم رسيدند فيلها ايستادند وهرچند فيلبانان آنها را زجر كردند قدم در حرم ننهادند ، وچون روى آنها را از حرم برمىگردانيدند مىدويدند . اسود گفت : جادو كرده‌اند فيلهاى شما را ؛ وخبر به سوى أبرهة فرستاد كه چنين واقعه‌اى رو داده . أبرهة چون اين خبر بشنيد ترس أو زيادة شد وبه نزد اسود فرستاد كه : مكرر كار خود